Nazbanoo.blogfa.com

متن مرتبط با «داستان» در سایت Nazbanoo.blogfa.com نوشته شده است

داستان کوتاه_چتر

  • نیلوبلاگ

    #داستان_کوتاهگفتم:#قهوه ات سرد شدگفت:نمیخورم،باید برومگفتم:چتر را با خود ببرگفت:میخواهم زیر #باران قدم بزنممثل همیشه بی اعتنا برخاست و با خداحافظی کم رنگی #کافه را ترک کرد.از پنجره خیس و باران زده به سختی میدیدمش.صدای مهیبی به گوش رسید و تصویر مبهم شال #قرمز آشنایی در فضا گم شد.نفهمیدم چطور خودم را به بیرون رساندم.به خیر گذشته بود ولی باد تند شال قرمزش را با خود برده بود.کاملا خیس شده بود و به خود میلرزید،بی اعتنا نگاهم کرد.من هم خیس و باران زده بودم،چترم توی کافه جا مانده بود.بی پروایی آن باران...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه_یاس و بوسه

  • نیلوبلاگ

    آن شب ستاره ها انگار زیر باران خیس خورده باشندهی سوسو میزدند.انتهای آن کوچه نمناک موتورش را پارک کرده بود.مشتهای گره کرده اش را در جیبش فروبرد تا سرما زخم چاقویی که چند روز پیش دستش را دریده بود بیش ازین نیازارد.نگاهش به پنجره طبقه دوم بود.نور کمی از پشت پرده گلدار و دخترانه اتاق به کوچه میتابید و دلش را با وجود تمام دردها کمی روشن میکرد.از آن پنجره فقط یک نگاه میخواست و یک لبخند.یادش نمیرود طعم آن اولین بوسه.از نرده ها بالا رفته و یکی از شاخه های یاس را محکم گرفته بود،ولی تنها به اندازه یک بوسه...

    ادامه مطلب