آن شب ستاره ها انگار زیر باران خیس خورده باشندهی سوسو میزدند.
انتهای آن کوچه نمناک موتورش را پارک کرده بود.مشتهای گره کرده اش را در جیبش فروبرد تا سرما زخم چاقویی که چند روز پیش دستش را دریده بود بیش ازین نیازارد.
نگاهش به پنجره طبقه دوم بود.نور کمی از پشت پرده گلدار و دخترانه اتاق به کوچه میتابید و دلش را با وجود تمام دردها کمی روشن میکرد.
از آن پنجره فقط یک نگاه میخواست و یک لبخند.یادش نمیرود طعم آن اولین بوسه.از نرده ها بالا رفته و یکی از شاخه های یاس را محکم گرفته بود،ولی تنها به اندازه یک بوسه و بعد شاخه شکست.
به شاخه شکسته یاس،آن رفیق کم طاقت نگاهی انداخت.
شب گذشت و نور کم سوی اتاق در وسعت روشنای روز گم شد.کسی نیامد و او همانطور منتظر و مبهوت به گلهای شاد و دخترانه پرده مینگریست.
نمیدانست چه باید بکند.پدر دخترک تهدید کرده بود که عشق او را با خود به یک جای دور خواهد برد.و نفهمید که چطور باز شب شد.
شبهای بسیاری ست که کوچه فرسوده،پرده با گلهایش نخ نما شده،یاسها خشکیده اند ولی آن لبخند و بوسه هنوز در چشمهای خیره و مشتاق او زنده و بیدارند.
امشب نیز ستاره ها سوسوزنان به انبوه موهای سپید و چشمان منتظر تابیدند تا صبح.صبحی که به خورشید نرسید.همچون گلهای آن پرده که دیگر هرگز بهار را ندیدند و یاد آن بوسه در خاطر پاییززده یاس خشکید....نازنین Nazbanoo.blogfa.com...
ما را در سایت Nazbanoo.blogfa.com دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 11
تاريخ: چهارشنبه
24 شهريور
1395 ساعت: 7:28