داستان کوتاه_چتر

خرید بک لینک
#داستان_کوتاه
گفتم:#قهوه ات سرد شد
گفت:نمیخورم،باید بروم
گفتم:چتر را با خود ببر
گفت:میخواهم زیر #باران قدم بزنم
مثل همیشه بی اعتنا برخاست و با خداحافظی کم رنگی #کافه را ترک کرد.
از پنجره خیس و باران زده به سختی میدیدمش.صدای مهیبی به گوش رسید و تصویر مبهم شال #قرمز آشنایی در فضا گم شد.
نفهمیدم چطور خودم را به بیرون رساندم.به خیر گذشته بود ولی باد تند شال قرمزش را با خود برده بود.
کاملا خیس شده بود و به خود میلرزید،بی اعتنا نگاهم کرد.
من هم خیس و باران زده بودم،چترم توی کافه جا مانده بود.
بی پروایی آن باران بی مهابا به من جرات بخشید تا بار دیگر بپرسم:
چرا؟
گفت:نمیدانم.
گفتم:همیشه فکر میکردم این #دوست داشتن است که دلیل نمیخواهد.
گفت:دوست نداشتن هم دلیل نمیخواهد.
انگار آن باران بی رحم سیل آسا آب پاکی بود که نه بر دستم،بر سرم میریخت.
و باز به همان اندازه بی اعتنا میان تارهای بیشمار باران که آسمان را به زمین دوخته بود محو شد...
برگشتم که چترم را بردارم،شال قرمزی میان شمشادهای جلو کافه میخندید و میرقصید،شاید خوشحال ازینکه با #عطرش،#خاطره اش و یا بهانه بازگرداندنش دلیلی برای دوست داشته شدن میتراشید...
نازنین
برچسبها: داستان, داستان عاشقانه, داستان کوتاه
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۶ساعت 9:14 توسط نازنین |
Nazbanoo.blogfa.com...

ما را در سایت Nazbanoo.blogfa.com دنبال می‌کنید

برچسب: داستان,کوتاهچتر, نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:44

صفحه بندی