
#داستان_کوتاهگفتم:#قهوه ات سرد شدگفت:نمیخورم،باید برومگفتم:چتر را با خود ببرگفت:میخواهم زیر #باران قدم بزنممثل همیشه بی اعتنا برخاست و با خداحافظی کم رنگی #کافه را ترک کرد.از پنجره خیس و باران زده به سختی میدیدمش.صدای مهیبی به گوش رسید و تصویر مبهم شال #قرمز آشنایی در فضا گم شد.نفهمیدم چطور خودم را به بیرون رساندم.به خیر گذشته بود ولی باد تند شال قرمزش را با خود برده بود.کاملا خیس شده بود و به خود میلرزید،بی اعتنا نگاهم کرد.من هم خیس و باران زده بودم،چترم توی کافه جا مانده بود.بی پروایی آن باران...
ادامه مطلب